آدم وقتي عزوجز مي‎كند, وقتي مي‎نالد كه بداند كسي مي‎شنود. چه آن بالاها در آسمان و چه اين پايين روي زمين. آدم زار مي‎زند تا دل كسي را بسوزاند. كه ترحم كسي را جلب كند. كه خودش را براي كسي لوس كند. وقتي ناز مي كند كه خريداري باشد. چه آن بالاها در آسمان و چه اين پايين روي زمين.
پ.ن: حالا خوب مي فهمم كه چرا آخرين بار گريستنم را به ياد ندارم.

Hunt you down all nightmare long

آوریل 12, 2009

اگر به رابطه‎ي انسان با الوهيت و توان بشر در خلق پديده‎اي ماوراي طبيعت ايمان نداشته باشيم, شايد براي بعضي‎ها تماشاي «Lost» گره‎گشا باشد! البته آن انسان‎هايي كه يحتمل رابطه با الوهيت دارند و پديده‎هايي ماوراي طبيعت را خلق كرده‎اند, شخصيت‎هاي اين سريال نيستند, بلكه نويسندگان آن هستند! هر كاري مي‎كنم, نمي‎توانم خودم را از وسوسه‎ي فرض كردن خود در جايگاه يكي از نويسندگان لاست جدا كنم. اين همه اتفاق را چطور مي‎توان آفريد كه همگي هم با هم در رابطه‎ي علي و معلولي باشند و دل اهل دانش را هم به درد نياورند و اينچنين بيننده را مسحور و مفتون و منكوب كنند؟ و اين افسون تنها در رابطه‎ي علي و معلولي رخدادها نباشد كه روابط عاطفي و احساسي و عاشقانه‎ي شخصيت‎ها را هم شامل شود. كاش فرصتي مي‎شد براي اين كه بنشينيم و تمام اين 92 قسمت تابحال پخش شده را دوباره كنار هم با آرامش و آسايش و دلي آرام و قلبي مطمئن و ضميري اميدوار و روحي شاد تماشا مي‎كرديم و اين بار به جاي لذت بردن, به مكاشفه‎ي راز اين همه افسون برآييم. اوه ماي گاد!
پ.ن: اين سگ مصب از اون سگ مصباست كه چندين و چند سال ديگه برامون دردساز مي‎شه و نقشي رو بر عهده مي‎گيره مث نقش كارتون‎هاي دوران كودكي‎مون. من كل سريال Friends رو دوبار از اول تا آخرش نگاه كردم و هنوزم وقتي حالم بد مي‎شه, مي‎رم سراغش. حتا چند قسمتش رو ريختم روي ipod و تو تاكسي و اتوبوس و رو نيمكت پارك مي‎شينم و تماشا مي‎كنم. اما فرقي كه اين لامصب با لاست داره اينه كه اگه از قسمت آخرش بگذريم, نه دلتنگي داره نه نوستالژي. يعني دقيقن چيزهايي كه توي لحظه به لحظه‎ي لاست موج مي‎زنن. چيزايي كه بهشون حساسيت داريم. و درجه‎ي مادرقحبگي نويسندگان لاست از اونجايي رو مي‎شه كه خيلي خوب چارچوب دروازه‎ي اين حساسيت رو شناخته‎ن و عدل فرو كرده‎ن توش.
پ.ن2: عجيبه! من جان لاك رو از بقيه بيشتر دوست دارم. و دوستاني كه بنده رو مي‎شناسند, مي‎دونن كه چرا اين پديده عجيبه!
پ.ن3: فكر كنم اين سومين پستي بود كه درباره‎ي لاست گذاشتم. و حتمن در آينده هم خواهم گذاشت.

Would you like to see me cry

آوریل 9, 2009

نمي‎دانم كجا بود كه خواندم كه از شخصيتي گفته مي‎شد كه در جنگي, بينايي و شنوايي و توان گفتارش را از دست داده بود. يعني تا آخر عمر درون خودش محبوس شده بود!
درد دل را تا جايي مي‎توان گفت. حرف‎ها را تا زمان مشخصي مي‎توان زد. ولي ناگهان چشم باز مي‎كني و مي‎بيني كه با اين آتشي كه هر دم درونت زبانه مي‎كشد, ياراي آن نداري كه در محضر محرم‎ترين كست, لب از لب باز كني. حرف ناگفتني مي‎شود. حرف‎هايم ناگفتني شده‎اند بانو. نگذاريد تا نشنويمتان, كه مي‎ترسم تا آخر عمر محبوس شوم در درونم. نگذاريد بانو, نگذاريد…

حکایتی منقول است از صاحب نظری که نامش را به خاطر در نسپرده ایم، اما روایت این حکایت از آن خودمان است:
«گویند در اقصای غور، شاهنشهی می زیست و در پی آن بود تا اراده ی خویش بر رعایای ملکش بگستراند و خواسته ی خویش، همه بر عالم و آدم عارض سازد. وی را طاقت نیوشیدن آهی از دل ستمدیده ای نبود و نشانی از نارضایی را به طرفه العینی سخت عقوبت می داد. بر خلائق راه نفس بربسته بود و جمله حقوق مردمان را به زیر پای اندر لگدمال کرده بود و هیچ سخن حقی وقعی نمی نهاد و برنمی تاقت. از آنجا که آن نه ملک است که مدام باشد و آن نه زندگانی است بی زهر ممات، شملی از خلائق بر وی بشوریدند و جمله مردمان را نیز اراده بر آن بود تا طرفی از خوان خونین گسترده به قهر این رادمردان بربندند. شاهنشه قصه ی ما مثال تمام شاهنشهان قصص قدیم، وزیری کاردان در بر داشت که هیچ جای دیگر قصه نبود و رنگ و رخسارش را تنها به چنین غائله توانستی دید. باری، وزیر چنین برگفت که اعلاحضرتا! ولی امرا! فرمانده ی کل قواها! چاره ی برنشاندن زهر قهر خلائق در آن است که به حکم شاهنشهی، گوزیدن را بر خلائق مستوجب تعزیر گردانی و رای عالمان دین را نیز در این راه توشه سازی. شاهنشه گفت که ای نادان! تا همینجا نیز از آنچه ممنوع کرده ایم و زانچه از ایشان برده ایم، چندان ناخرسندند که چیزی نمانده تا تاج و تخت از سروری و زیرسری مان برگیرند. وزیر گفت: قربانت گردم. تنها راه چاره همین است. شاهنشه که راه گریزی و گزیری از پس و پیش نداشت، ناچار پذیرفت و این حکم را بر کوی و برزن جارچیان برخواندند و زان روز پس، هر نوع گوزیدن را با هر نوع شدت و ضعف، به صد تازیانه جزا می دادند، در ملا عام. دیری نپایید که فریاد اعتراض مردمان فرونشست. شاهنشه انگشت به ماتحت مانده بود و فی الفور وزیر کاردان را ندا درداد و بعد از ماچ و بوسه ی فراوان، حکمت کار را جویا شد. وزیر گفت: قربانت گردم. جان و مال و ناموس و دار و ندار و حق و حقوق این مردمان را می بری و اینان زین پس به جای فریاد و آه و افغان، پیوسته در کوی و برزن و در پستوی خانه هاشان می گوزند و سرفرازند از این که بدین گوزها، هر لحظه و هر ساعت بر تو می شورند و داغ دل خویش از تو برمی ستانند!»
پ.ن: هیچی، بعضی از دوستان از این افسارگسیختگی شوخی مهران مدیری با فوتبالیست ها چنان انگشت به ماتحت ماندند که راه را در آن دیدیم تا عقیده ی خویش بر اینان در قالب حکایتی عرضه داریم.
پ.ن2: تنها گوشه ای از حق مادرقحبه ی بوقلمون صفت جاکشی مثل صادق زیباکلام در تفسیر خبر صدای امریکا کف دستش گذاشته شد و ایشان با سر و صورت و هیکل قهوه ای روشن، راهی سوراخ خویش گردیدند. خوشحال شدیم.
پ.ن3: آخه بگو ابله! تو با این همه فکر و خیال این چند روزه که داره به قول یارو گفتنی روحت رو در انزوا می خوره و می خراشه، به جای این که یه پستی بذاری که اشک ملتو دربیاره، اونم بعد از این همه روز و به عنوان اولین پست در سال جدید، باید این کس شعرا رو بنویسی؟ در پاسخ باید گفت که به هیچکس هیچ ربطی ندارد.
پ.ن4: به دلیل به گا رفتن سیستم وردپرس به دلایل نامعلوم, اندكي در ارسال اين پست تاخير شد.

پ.ن5: اين چند روزه با كلاه قرمزي و پسرعمه زا زندگي كردم توپي!

آورده اند كه روزي شارل دوگل در مراسمي رسمي از گورستاني بازديد مي كرد. به گوري رسيد كه روي سنگش نوشته شده بود: اينجا سياستمداري صادق خفته است! رو كرد به همراهانش و گفت: جالب است. به ندرت پيش مي آيد كه دو نفر را با هم توي يك قبر بگذارند!
حال حكايت ماست. در شگفتم از اين مردم. صداقت كدام است؟ اخلاق كجا بود؟ انصراف آقاي خاتمي از شركت در انتخابات دو دليل بيشتر نمي تواند داشته باشد. ترس از تهديدات و تحزيرات به خصوص از جانب ولي امر مسلمين جهان و حومه و يا ساخت و پاخت هاي پشت پرده. دوستاني كه بنده را به توهم توطئه متهم مي كنند, خود متهم به ساده انگاري مفرط اند. درك چنين واقعيت آشكاري (ديالوگ به سبك يالثارات!!!) نياز به توهم توطئه ندارد. البته شخص بنده بيشتر قسم نخست را محتمل مي دانم. چرا كه در هشت سال زمامداري جناب آقاي عباشكلاتي, در پاسخ به همه ي كارشكني ها و بازداشت ها و حمله ها و ببند و بگيرها و زدوبندها, هيچ سياست قابل ذكري ديده نشد كه الان منتظر تكرارش باشيم. از ميان تمام جلوه هاي اين تئاتر انتخابات و اين بازارگرمي هايي كه هر چهارسال يك بار تكرار مي شود, تنها يك چيز برايم مبهم باقي مانده است. تخريب ميرحسين موسوي از سمت هر دو جناح. بنده به غير از يكي دو سخنراني و دست نوشته هايي كه از ايشان خوانده ام (نه به دليل مشتاق بودن در پيگيري امر انتخابات بلكه به دليل عادت هميشگي در پيگيري اخبار از تمام نقاط دنيا) تمام شناختم منتهي مي شود به شنيده هايم از بزرگترهايي كه دهه ي شصت را خوب به ياد دارند. و البته در چند ساله ي گذشته حرف هاي همسر ايشان را زياد شنيده ام و مي دانم كه خودشان هم نقاشي مي كنند و خبر يكي دو تا از نمايشگاه هاي نقاشي شان را هم داشته ام. و البته اختلاف ايشان در زمان نخست وزيري با فرمانده ي فعلي كل قوا را هم تنها جناب خواجه حافظ نشنيده است. بعد از انصراف آقاي خاتمي, دوستاني كه قصد داشتند به ايشان راي بدهند, به سمت موسوي چرخيدند. اما با اين تبليغاتي كه در اين چند روزه از طرف روزنامه هاي هر دو جناح شده (اين كه موسوي طرفدار اقتصاد كوپني است و همان احمدي نژاد است كه حرف زدنش فرق دارد و دم از استكبار جهاني مي زند و امپرياليسم و ادبيات سياسي اش در همان دهه ي شصت باقي مانده است و …) ديده ام كه برخي از اين دوستان, نظرشان را تغيير داده اند و مي خواهند به قاليباف راي بدهند. جداي از اين كه شخصن آقاي قاليباف را به عنوان يك تكنوكرات قبول دارم و اگر قرار باشد در ميان تمام مديران فعلي جيم الف يكي را انتخاب كنم (يعني بگويند يا انتخاب كن يا همين الان سر از تنت جدا مي كنيم!), آن يكي حتمن همين قاليباف خواهد بود, ولي باز از سادگي اين دوستان موافق شركت در انتخابات در عجبم كه در همين چند روزه چند گونه بازي خورده اند و باز دست از لجاجت برنمي دارند كه هيچ, به ما هم گير مي دهند كه توهم توطئه داري و نزد آيندگان به خيانت متهم خواهي شد و تو را لعن و نفرين خواهند كرد به خاطر شركت نكردن در انتخابات. اول اين كه قسمت تحتاني نااستوار همه ي آيندگان از دم. بعد هم اين كه گذشتگان ما كه بلايي چنين عظيم را بر سرمان نازل كردند, با اين همه لعن و نفرين ما اگر كك شان گزيد, ما هم دچار تير غيب به سبب نفرين آيندگان خواهيم شد!

چند وقت پيش به اين فكر مي كردم كه چه حقيقت تلخيه كه بدوني وقتي شبا به آسمون نگاه مي كني, هزاران هزار از ستاره هايي كه دارن بهت چشمك مي زنن, هزاران هزار ساله كه ديگه وجود ندارن. ولي ما به مراتب درگير واقعيت هاي بس تلخ تري هستيم. حالا نظرم اينه كه تلخ ترين واقعيت تو دنيا اينه كه هرجا مرغ و ماكيون هست, حتمن آدميزادم هست!

Something to Cheer you UP

مارس 10, 2009

آقا من از اين تريبون رسمن اعلام مي‎كنم كه شكر خوردم. اشتباه كردم. ديگه هم تكرار نمي‎شه. Slumdog Millionaire مستحق نه تنها 8 اسكار كه 80 اسكاره! همه چيز اين فيلم خوبه. از همه چيز بهترش موسيقيشه كه سازنده‎ش دو تا اسكار هم گرفته و به نظر مياد تا حدي حق مطلب در موردش ادا شده! دوست داري تا آخرين ثانيه‎ي تيتراژ آخرش بشيني و گوش كني. هر كي هم كه مي‎گه آخرش هندي تموم مي‎شه, گه زيادي خورده. خب تموم مي‎شه كه تموم مي‎شه. عوضش نيش بيننده تا بناگوش باز مي‎شه و لذت مي‎بره از زندگي. آخرشم يه رقص و آواز هندي خدا داره كه روح آدم رو تلطيف مي‎كنه. اصلن من از ديشب كه اين فيلمو ديدم تا الان حالم خوبه. اصلن مي‎خوام بزنم تو كار فيلم هندي. تازه دارم روي تغيير مليت هم فكر مي‎كنم. به قيافه‎م هم مياد. اين هنديا خداييش موجودات باعشقي هستن.
پ.ن: نمرديم و ما هم بالاتريني شديم!

من در انتخابات شركت نمي‎كنم. نه در اين انتخابات پيش رو و نه در هيچ انتخاباتي كه هيات حاكم برگزاركننده‎اش باشد. دلايل زيادي براي اين كار دارم. دلايلي كه قصد آن را ندارم تا ديگران را به تاييدشان وادار كنم و يا اين كه با استفاده از آن‎ها, ديگران را قانع كنم كه در انتخابات شركت نكنند. هرچند در گذشته خيلي‎ها را وادار كرده‎ام تا در انتخابات شركت كنند. از اين كرده‎ام نه پشيمانم و نه كلن نظر خاصي درباره‎اش دارم. اين كه الان اين نوشته را مي‎نويسم و جدي مي‎نويسم و بدوبيراه نمي‎گويم و به كسي كنايه نمي‎زنم, شايد تنها دليلش فشار دوستاني است كه اصرار بر شركت در انتخابات دارند. دوستاني كه دوستشان دارم و برايم عزيزند. دوستاني كه دوست ندارم به خاطر اختلاف نظرمان در اين زمينه و احتمالن زمينه‎هاي ديگر, فضاي رفاقت‎مان آلوده شود. يك دسته از دوستانم مشاركتي هستند و عضو پويش دعوت از خاتمي و دسته‎ي ديگر كساني هستند كه به مسعود بهنود ارادت دارند و رهبر فكري‎شان ايشان است. ايشان هم كه مواضعش چندان مورد تاييد ما نيست و در اينجا قصد آن را ندارم تا دلايلش را بگويم. همين دلايل خودمان را براي شركت نكردن بگوييم, ما را بس است. البته نه همه‎ي دلايل, بلكه تنها به چند مورد اشاره مي كنم.
برخلاف نظر خيلي از دوستان (كه البته الان طرفدار شركت در انتخابات هستند), اعتقاد دارم كه آقاي خاتمي خدمت بزرگي در حق اين مملكت انجام داده‎اند و البته نه شخص ايشان, بلكه فضايي كه ايجاد شد, باعث شد تا تحولات مثبتي در جامعه اتفاق بيفتد. از كتاب‎هايي كه مجوز چاپ گرفتند تا مفاهيم مدرن سياسي و جامعه‎شناسي كه به گوش مردم كوچه و بازار آشنا شد و از تاثيرشان نمي‎توان گذشت. اما پيامد هشت سال دوران خاتمي چه بود؟ فاجعه‎اي به نام محمود احمدي‎نژاد! پديده‎اي كه نه تنها حيثيت و شرف ايران و ايراني را به باد داد, بلكه با سياست‎هاي دوست و فاميل گرايانه‎ي اقتصادي, همه‎مان را به زير خط فقر كشاند و عمق شكاف ميان دهك‎هاي بالا و پايين جامعه را بدون اغراق چندين هزار برابر كرد. در دوران ايشان طبقه‎اي در جامعه‎ي ايران ايجاد شد كه من از آنان اين طور ياد مي‎كنم: طبقه‎اي كه «فقط» پول دارد! سياست‎هاي فرهنگي هم كه ديگر نياز به يادآوري ندارد و عجيب هم نيست وقتي بازجوي معروف زندان‎هاي مخوف سال‎هاي نه چندان دور بشود وزير فرهنگ! از اين‎ها بگذريم.
دوستان عزيز! مگر يك مملكت را چند بار اصلاح مي‎كنند؟ چرا قبول نمي‎كنيم كه يك اقليت منسجم خيلي قدرتمندتر از يك اكثريت متفرق است؟ اصلن در چه چيزي خود را حائز اكثريت مي‎دانيم؟ در مخالفت با نظام؟ اين كه نشد مرام مشترك. اگر از هفتاد ميليون جمعيت ايران, پنج ميليون نفر طرفدار حاكميت باشند, من آن‎ها را اكثريت مي‎دانم. اگر به دموكراسي هم اعتقاد داشته باشيم, بايد حق‎شان را بر حاكميت به رسميت بشناسيم. از شصت و پنج ميليون جمعيت باقيمانده, با ديد خوش‎بينانه, پنجاه ميليون نفر كه به هيچ عقيده و مرامي معتقد نيستند و زندگي‎شان را مي‎كنند و خدا و پيغمبرشان را دارند و آدم‎هاي معمولي هستند كه هيچ وقت در هيچ كجاي دنيا در هيچ جنبشي تاثيري نداشته‎اند و موجودات خنثايي هستند كه براي مردن به دنيا آمده‎اند. مختص تنها ايران هم نيستند. همه جا هستند. درصدشان هم كم و بيش همه جا همين قدر است. مي‎ماند پانزده ميليون نفر كه از اين عده مي‎توان پانزده ميليون مرام و اعتقاد استخراج كرد! يكي روشنفكر ديني است. يكي خداپرست سوسياليست است. يكي ملي مذهبي است . يكي ماركسيست دوآتشه است. يكي اومانيست است. يكي آتيست است. يكي آگنوستيك است. يكي طرفدار استقلال است. يكي تمايل به غرب دارد. يكي ليبرال است. يكي طرفدار نظام فدرال است. يكي مي‎خواهد خودمختاري بگيرد. يكي دنبال استقلال فلان استان است. يكي پان ايرانيست است. و همين طور بشماريد برويد تا پانزده ميليون تكميل شود.
در مملكتي كه آزادي نه در انتخاب كردن و نه در انتخاب شدن, وجود ندارد, معناي انتخابات چيست؟ يك بار در وبلاگ قبلي‎ام نوشته بودم كه حكومت‎هاي توتاليتر شكل گرفته بعد از جنگ دوم, كاري كرده‎اند كه بايد در همه‎ي مفاهيم و نمادهاي دموكراسي بازنگري شود. با همه‎ي سركوب و خفه كردن مخالفان, اينقدر دم از خلق و امت و آزادي و انتخابات و پارلمان و جمهوري و … مي‎زنند كه به نظرم بايد دوباره اين مفاهيم را تعريف كنيم. خنده‎دارترين نمونه‎اش را همين چند روز پيش ديديم. دموكراسي ونزوئلايي راي به ديكتاتوري داد! يكي با استفاده از قوانين نظام جمهوري, حكومت خودش را مادام العمر كرد! علاوه بر مفاهيم دموكراسي, گويا بايد در فهرست عجايب دنيا هم بازنگري شود!
در مملكتي كه بيشتر سرانش به صورت رسمي و با دلايل و شواهد مستند مجرم هستند و مستحق محاكمه و در برخي موارد مجازات‎هاي سنگين, و بعضي از همين سران هم مسوول برگزاري انتخابات هستند, از نتيجه‎اش چه انتظاري مي‎توان داشت؟ مي‎گويند اگر زياد باشيم, نمي‎توانند آرا را جابجا كنند. چرا نمي توانند؟ از شما مي‎ترسند؟! گيريم كه از شما و يا هر كس ديگري ترسيدند و خاتمي يا هر كسي كه شما مي‎گوييد انتخاب شد. هشت سال هم رييس جمهور ماند. تضمين مي‎دهيد كه بعد از اين مدت باز احمدي نژاد ديگري پيدا نشود و رشته‎ها را پنبه نكند؟ اين تضمين را از كجا مي‎آوريد؟
آقايان, خانم‎ها! ما اقليت اين جامعه‎ايم. در جامعه‎اي زندگي مي‎كنيم كه بر اساس قانون اساسي كه اكثريت به آن راي داده است (و به نظر من باز هم مي‎دهد) اقليت هيچ حقي ندارد. ما محكوم به فنا هستيم. تمام راه‎هاي صلح‎جويانه هم بر اساس قانون بسته است و به راهي جز زندان و اعدام ختم نمي‎شود. انقلاب هم نياز به اكثريت دارد كه بر اساس گفته‎هاي پيشين از بيخ و بن نامحتمل است. ما قربانيان جبر جغرافيايي هستيم و دو راه چاره بيشتر پيش رو نداريم. يا در همين مملكت مي‎مانيم و چشممان را مي‎بنديم. يا اين كه جلاي وطن مي‎كنيم و اسير درد غربت مي‎شويم. در هيچ حالتي ما كامروا نخواهيم بود. چه در صورت ماندن و چه در صورت رفتن. واقعيت تلخي است, ولي راهي به جز پذيرفتنش نداريم. واقعيتي است كه خودم هم نمي‎توانم به سادگي آن را هضم كنم و نكرده‎ام و دوستان هم شاهدند. ولي باور نكردن ما در وجود واقعيت خللي ايجاد نمي‎كند.
اين بيدار شدن هويت ايراني و بازگشت به ارزش‎هاي پيش از اسلام هم بيشتر به جوكي خنده‎دار مي‎ماند, تا حركتي از روي عقلانيت. آقايان و خانم‎هايي كه خودتان را مخالف هيات حاكم مي‎دانيد! بيشترتان موجوديت اسرائيل را قبول داريد. من هم همين طور. اسرائيل حدود شصت سال است كه تشكيل شده و خيلي‎ها باور بر اشغال دارند و خيلي‎ها هم ندارند. من اعتقاد بر اشغال دارم, ولي اعتقاد دارم كه بعد از اين همه سال چاره‎اي به جز پذيرفتن موجوديتش نيست (در پرانتز عرض كنم كه اين بحث از نظر من هيچ موضوعيتي در ميان بنده و دوستان ندارد و صرفن به دليل موضوع روز بودن مطرح شد). حال در نظر بگيريد. حدود 1400 سال پيش اعراب اين سرزمين را فتح كردند. عذر مي‎خواهم از اين گفته, ولي بر اساس شواهد و مدارك مستدل و مستند عربي و اسلامي و ايراني, از هيچ زن و دختري كه قابل تجاوز بود, نگذشتند! اين از خلوص نژاد ايراني! حال گيريم كه در اين مساله اغراق‎هايي صورت گرفته باشد. شيوع اسلام را كه هم الان نيز مي‎توانيم ببينيم. اين مملكت در اشغال اسلام است. خيلي بيشتر از شصت سال. چرا موجوديتش را به رسميت نمي‎شناسيم؟ اين مملكت در اشغال جهل و جور و فساد است. چرا موجوديتش را بعد از 1400 سال به رسميت نمي‎شناسيم؟
دوستان عزيز! اين ممكلت را با حاكمانش به حال خود رها كنيد. مملكتي كه بيش از صد سال بعد از امضاي قانون مشروطه, وضعش اين باشد, به كجا مي خواهد راه ببرد؟ جامعه‎ي ايران, از نظر اخلاق اجتماعي رو به زوال است. نگاهي به دور و برتان بيندازيد. دروغ, دزدي, دشمني, انتقام و … جزو مباني وجودي جامعه‎ي ايرانند. به ارزش تبديل شده‎اند. شما كجا را مي خواهيد اصلاح كنيد؟ از كجا مي خواهيد شروع كنيد؟ چرا زوال يك تمدن را قبول نمي كنيد؟ دنبال چه هستيد؟ توصيه ام به دوستان اين است كه همين چند صباحي را كه از جواني تان مانده است, از دلخوشي هاي كوچك‎تان استفاده كنيد. جواني‎اي كه با راي اكثريت از ما گرفته شد. عمري كه از دست رفت و بازگشتي كه در كار نيست. خوش باشيد. برويد در دامن دشت, صحرا. در خفا «مي» بزنيد و بدانيد همين لذتي است كه در كمتر نقطه‎اي از دنيا يافت مي‎شود. تا خلوتي مي يابيد, معشوق يا معشوقه‎تان را در آغوش بكشيد و لذت ببريد از آني خلوت و لحظه‎اي دوري چشم اغيار. در اين‎ها لذتي است كه در هيچ كشور آزادي يافت نمي‎شود.
باقي بقايتان
پ.ن: حالا كه پست جدي نوشتيم, از فرصت استفاده مي‎كنيم و روز جهاني زن را به همه‎ي خانم‎ها تبريك عرض مي‎كنيم.

Hunt You Down Without Mercy

مارس 3, 2009

«آفاق را گرديده ام/ مهر بتان سنجيده ام/ خوبان فراوان ديده ام/ اما تو چيز ديگري»
فيلم‎هاي اسكاري را ديده‎ام, به روح پدر بيشترشان ريده‎ام, اما در اينجا قصد ندارم يكي يكي برگويم كه كدام خرم است و كدام سكانس به سكانسش, عذابي است اليم. از Che بگير تا Milk, از Wrestler بگير تا حتا اثر دوست و استاد عزيزم The Curious Case of Benjamin Button. تنها فيلم‎هايي كه در طي اوقات اخير وقتمان را اندكي خوش گردانيده‎اند, يكي Reader بود و ديگري كه وقت ما را خدايي‎اش اندكي بيشتر از اندكي خوش گردانيد In Bruge. اما… هرچه با خودم كلنجار رفتم كه تحليل كنم و به قولي متكلمان را بلاغت بيفزايم, ديدم مجال نيست و تازه اگر اين پست ديشب به نگارش در مي‎آمد, ديگرگونه مي‎شد ديگرگونه‎اي! با تمام كنترلي كه در اين ساعات اخير كوشيده‎ايم تا بر اعصاب و روانمان اماله كنيم و تا حدي نيز موفق بوده‎ايم, باز هم بايد بگوييم كه اصغر فرهادي, نابغه‎ي نه چندان جديد سينماست كه از بد سرنوشت, چشم به جهان هستي در تخمي‎ترين مملكت دنيا گشوده است. «درباره‎ي الي» بهترين فيلمي بود كه امسال ديديم و همه چيز اين فيلم چنان فوق‎العاده است كه حيفم آيد از اين كه از فلان جايش برگويم و از جاهاي دگر نگويم. درباره‎ي الي منكوبت مي‎كند, با گه يكي‎ات مي‎كند, درت مي‎آورد و دوباره با سر فرويت مي‎برد و اين كارش به تواتر و با مهارت است. درباره‎ي الي را مباد ازكف بدهيد كه چيزي جز خسران نصيب نخواهيد برد.
پ.ن: پس از سكوتي نسبتن مديد, در اين روزها پست ها نگاشتيم همه خياره تر, اما هيچ يك بخت آن نيافت كه بر جريده برآيد كه يا از عذر كون گشادمان بود و يا از بي طاقتي دل تنگمان. به هر حال, اينه!

Behind The Bravest Mask

فوریه 17, 2009

«دوش مرغي به صبح مي ناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكي از دوستان مخلص را»
باز فرياد من رسيد به گوش
«گفت باور نداشتم كه تو را
بانگ مرغي چنين كند مدهوش»
گفتم اين شانس را ببايد ريد
در فغانم ز بخت شوم و چموش
گاه بيداري ام كه مالي نيست
با چنين بار زندگي بر دوش
همه اميدمان به خوابي بود
كه همينم يه مرغ گه زده توش
پ.ن: سعدي هم اگر در زمانه‎ي ما مي زيست, حتمن اين شعر را همين گونه مي سرود.