Una Lunga passeggiata con caro James
آوریل 16, 2009
آدم وقتي عزوجز ميكند, وقتي مينالد كه بداند كسي ميشنود. چه آن بالاها در آسمان و چه اين پايين روي زمين. آدم زار ميزند تا دل كسي را بسوزاند. كه ترحم كسي را جلب كند. كه خودش را براي كسي لوس كند. وقتي ناز مي كند كه خريداري باشد. چه آن بالاها در آسمان و چه اين پايين روي زمين.
پ.ن: حالا خوب مي فهمم كه چرا آخرين بار گريستنم را به ياد ندارم.
Hunt you down all nightmare long
آوریل 12, 2009
اگر به رابطهي انسان با الوهيت و توان بشر در خلق پديدهاي ماوراي طبيعت ايمان نداشته باشيم, شايد براي بعضيها تماشاي «Lost» گرهگشا باشد! البته آن انسانهايي كه يحتمل رابطه با الوهيت دارند و پديدههايي ماوراي طبيعت را خلق كردهاند, شخصيتهاي اين سريال نيستند, بلكه نويسندگان آن هستند! هر كاري ميكنم, نميتوانم خودم را از وسوسهي فرض كردن خود در جايگاه يكي از نويسندگان لاست جدا كنم. اين همه اتفاق را چطور ميتوان آفريد كه همگي هم با هم در رابطهي علي و معلولي باشند و دل اهل دانش را هم به درد نياورند و اينچنين بيننده را مسحور و مفتون و منكوب كنند؟ و اين افسون تنها در رابطهي علي و معلولي رخدادها نباشد كه روابط عاطفي و احساسي و عاشقانهي شخصيتها را هم شامل شود. كاش فرصتي ميشد براي اين كه بنشينيم و تمام اين 92 قسمت تابحال پخش شده را دوباره كنار هم با آرامش و آسايش و دلي آرام و قلبي مطمئن و ضميري اميدوار و روحي شاد تماشا ميكرديم و اين بار به جاي لذت بردن, به مكاشفهي راز اين همه افسون برآييم. اوه ماي گاد!
پ.ن: اين سگ مصب از اون سگ مصباست كه چندين و چند سال ديگه برامون دردساز ميشه و نقشي رو بر عهده ميگيره مث نقش كارتونهاي دوران كودكيمون. من كل سريال Friends رو دوبار از اول تا آخرش نگاه كردم و هنوزم وقتي حالم بد ميشه, ميرم سراغش. حتا چند قسمتش رو ريختم روي ipod و تو تاكسي و اتوبوس و رو نيمكت پارك ميشينم و تماشا ميكنم. اما فرقي كه اين لامصب با لاست داره اينه كه اگه از قسمت آخرش بگذريم, نه دلتنگي داره نه نوستالژي. يعني دقيقن چيزهايي كه توي لحظه به لحظهي لاست موج ميزنن. چيزايي كه بهشون حساسيت داريم. و درجهي مادرقحبگي نويسندگان لاست از اونجايي رو ميشه كه خيلي خوب چارچوب دروازهي اين حساسيت رو شناختهن و عدل فرو كردهن توش.
پ.ن2: عجيبه! من جان لاك رو از بقيه بيشتر دوست دارم. و دوستاني كه بنده رو ميشناسند, ميدونن كه چرا اين پديده عجيبه!
پ.ن3: فكر كنم اين سومين پستي بود كه دربارهي لاست گذاشتم. و حتمن در آينده هم خواهم گذاشت.
Would you like to see me cry
آوریل 9, 2009
نميدانم كجا بود كه خواندم كه از شخصيتي گفته ميشد كه در جنگي, بينايي و شنوايي و توان گفتارش را از دست داده بود. يعني تا آخر عمر درون خودش محبوس شده بود!
درد دل را تا جايي ميتوان گفت. حرفها را تا زمان مشخصي ميتوان زد. ولي ناگهان چشم باز ميكني و ميبيني كه با اين آتشي كه هر دم درونت زبانه ميكشد, ياراي آن نداري كه در محضر محرمترين كست, لب از لب باز كني. حرف ناگفتني ميشود. حرفهايم ناگفتني شدهاند بانو. نگذاريد تا نشنويمتان, كه ميترسم تا آخر عمر محبوس شوم در درونم. نگذاريد بانو, نگذاريد…
Release your freak without a sound
آوریل 4, 2009
حکایتی منقول است از صاحب نظری که نامش را به خاطر در نسپرده ایم، اما روایت این حکایت از آن خودمان است:
«گویند در اقصای غور، شاهنشهی می زیست و در پی آن بود تا اراده ی خویش بر رعایای ملکش بگستراند و خواسته ی خویش، همه بر عالم و آدم عارض سازد. وی را طاقت نیوشیدن آهی از دل ستمدیده ای نبود و نشانی از نارضایی را به طرفه العینی سخت عقوبت می داد. بر خلائق راه نفس بربسته بود و جمله حقوق مردمان را به زیر پای اندر لگدمال کرده بود و هیچ سخن حقی وقعی نمی نهاد و برنمی تاقت. از آنجا که آن نه ملک است که مدام باشد و آن نه زندگانی است بی زهر ممات، شملی از خلائق بر وی بشوریدند و جمله مردمان را نیز اراده بر آن بود تا طرفی از خوان خونین گسترده به قهر این رادمردان بربندند. شاهنشه قصه ی ما مثال تمام شاهنشهان قصص قدیم، وزیری کاردان در بر داشت که هیچ جای دیگر قصه نبود و رنگ و رخسارش را تنها به چنین غائله توانستی دید. باری، وزیر چنین برگفت که اعلاحضرتا! ولی امرا! فرمانده ی کل قواها! چاره ی برنشاندن زهر قهر خلائق در آن است که به حکم شاهنشهی، گوزیدن را بر خلائق مستوجب تعزیر گردانی و رای عالمان دین را نیز در این راه توشه سازی. شاهنشه گفت که ای نادان! تا همینجا نیز از آنچه ممنوع کرده ایم و زانچه از ایشان برده ایم، چندان ناخرسندند که چیزی نمانده تا تاج و تخت از سروری و زیرسری مان برگیرند. وزیر گفت: قربانت گردم. تنها راه چاره همین است. شاهنشه که راه گریزی و گزیری از پس و پیش نداشت، ناچار پذیرفت و این حکم را بر کوی و برزن جارچیان برخواندند و زان روز پس، هر نوع گوزیدن را با هر نوع شدت و ضعف، به صد تازیانه جزا می دادند، در ملا عام. دیری نپایید که فریاد اعتراض مردمان فرونشست. شاهنشه انگشت به ماتحت مانده بود و فی الفور وزیر کاردان را ندا درداد و بعد از ماچ و بوسه ی فراوان، حکمت کار را جویا شد. وزیر گفت: قربانت گردم. جان و مال و ناموس و دار و ندار و حق و حقوق این مردمان را می بری و اینان زین پس به جای فریاد و آه و افغان، پیوسته در کوی و برزن و در پستوی خانه هاشان می گوزند و سرفرازند از این که بدین گوزها، هر لحظه و هر ساعت بر تو می شورند و داغ دل خویش از تو برمی ستانند!»
پ.ن: هیچی، بعضی از دوستان از این افسارگسیختگی شوخی مهران مدیری با فوتبالیست ها چنان انگشت به ماتحت ماندند که راه را در آن دیدیم تا عقیده ی خویش بر اینان در قالب حکایتی عرضه داریم.
پ.ن2: تنها گوشه ای از حق مادرقحبه ی بوقلمون صفت جاکشی مثل صادق زیباکلام در تفسیر خبر صدای امریکا کف دستش گذاشته شد و ایشان با سر و صورت و هیکل قهوه ای روشن، راهی سوراخ خویش گردیدند. خوشحال شدیم.
پ.ن3: آخه بگو ابله! تو با این همه فکر و خیال این چند روزه که داره به قول یارو گفتنی روحت رو در انزوا می خوره و می خراشه، به جای این که یه پستی بذاری که اشک ملتو دربیاره، اونم بعد از این همه روز و به عنوان اولین پست در سال جدید، باید این کس شعرا رو بنویسی؟ در پاسخ باید گفت که به هیچکس هیچ ربطی ندارد.
پ.ن4: به دلیل به گا رفتن سیستم وردپرس به دلایل نامعلوم, اندكي در ارسال اين پست تاخير شد.
پ.ن5: اين چند روزه با كلاه قرمزي و پسرعمه زا زندگي كردم توپي!
Twisting your mind and smashing your dreams
مارس 18, 2009
آورده اند كه روزي شارل دوگل در مراسمي رسمي از گورستاني بازديد مي كرد. به گوري رسيد كه روي سنگش نوشته شده بود: اينجا سياستمداري صادق خفته است! رو كرد به همراهانش و گفت: جالب است. به ندرت پيش مي آيد كه دو نفر را با هم توي يك قبر بگذارند!
حال حكايت ماست. در شگفتم از اين مردم. صداقت كدام است؟ اخلاق كجا بود؟ انصراف آقاي خاتمي از شركت در انتخابات دو دليل بيشتر نمي تواند داشته باشد. ترس از تهديدات و تحزيرات به خصوص از جانب ولي امر مسلمين جهان و حومه و يا ساخت و پاخت هاي پشت پرده. دوستاني كه بنده را به توهم توطئه متهم مي كنند, خود متهم به ساده انگاري مفرط اند. درك چنين واقعيت آشكاري (ديالوگ به سبك يالثارات!!!) نياز به توهم توطئه ندارد. البته شخص بنده بيشتر قسم نخست را محتمل مي دانم. چرا كه در هشت سال زمامداري جناب آقاي عباشكلاتي, در پاسخ به همه ي كارشكني ها و بازداشت ها و حمله ها و ببند و بگيرها و زدوبندها, هيچ سياست قابل ذكري ديده نشد كه الان منتظر تكرارش باشيم. از ميان تمام جلوه هاي اين تئاتر انتخابات و اين بازارگرمي هايي كه هر چهارسال يك بار تكرار مي شود, تنها يك چيز برايم مبهم باقي مانده است. تخريب ميرحسين موسوي از سمت هر دو جناح. بنده به غير از يكي دو سخنراني و دست نوشته هايي كه از ايشان خوانده ام (نه به دليل مشتاق بودن در پيگيري امر انتخابات بلكه به دليل عادت هميشگي در پيگيري اخبار از تمام نقاط دنيا) تمام شناختم منتهي مي شود به شنيده هايم از بزرگترهايي كه دهه ي شصت را خوب به ياد دارند. و البته در چند ساله ي گذشته حرف هاي همسر ايشان را زياد شنيده ام و مي دانم كه خودشان هم نقاشي مي كنند و خبر يكي دو تا از نمايشگاه هاي نقاشي شان را هم داشته ام. و البته اختلاف ايشان در زمان نخست وزيري با فرمانده ي فعلي كل قوا را هم تنها جناب خواجه حافظ نشنيده است. بعد از انصراف آقاي خاتمي, دوستاني كه قصد داشتند به ايشان راي بدهند, به سمت موسوي چرخيدند. اما با اين تبليغاتي كه در اين چند روزه از طرف روزنامه هاي هر دو جناح شده (اين كه موسوي طرفدار اقتصاد كوپني است و همان احمدي نژاد است كه حرف زدنش فرق دارد و دم از استكبار جهاني مي زند و امپرياليسم و ادبيات سياسي اش در همان دهه ي شصت باقي مانده است و …) ديده ام كه برخي از اين دوستان, نظرشان را تغيير داده اند و مي خواهند به قاليباف راي بدهند. جداي از اين كه شخصن آقاي قاليباف را به عنوان يك تكنوكرات قبول دارم و اگر قرار باشد در ميان تمام مديران فعلي جيم الف يكي را انتخاب كنم (يعني بگويند يا انتخاب كن يا همين الان سر از تنت جدا مي كنيم!), آن يكي حتمن همين قاليباف خواهد بود, ولي باز از سادگي اين دوستان موافق شركت در انتخابات در عجبم كه در همين چند روزه چند گونه بازي خورده اند و باز دست از لجاجت برنمي دارند كه هيچ, به ما هم گير مي دهند كه توهم توطئه داري و نزد آيندگان به خيانت متهم خواهي شد و تو را لعن و نفرين خواهند كرد به خاطر شركت نكردن در انتخابات. اول اين كه قسمت تحتاني نااستوار همه ي آيندگان از دم. بعد هم اين كه گذشتگان ما كه بلايي چنين عظيم را بر سرمان نازل كردند, با اين همه لعن و نفرين ما اگر كك شان گزيد, ما هم دچار تير غيب به سبب نفرين آيندگان خواهيم شد!
Into the endless fever me more & more
مارس 14, 2009
چند وقت پيش به اين فكر مي كردم كه چه حقيقت تلخيه كه بدوني وقتي شبا به آسمون نگاه مي كني, هزاران هزار از ستاره هايي كه دارن بهت چشمك مي زنن, هزاران هزار ساله كه ديگه وجود ندارن. ولي ما به مراتب درگير واقعيت هاي بس تلخ تري هستيم. حالا نظرم اينه كه تلخ ترين واقعيت تو دنيا اينه كه هرجا مرغ و ماكيون هست, حتمن آدميزادم هست!
Something to Cheer you UP
مارس 10, 2009
آقا من از اين تريبون رسمن اعلام ميكنم كه شكر خوردم. اشتباه كردم. ديگه هم تكرار نميشه. Slumdog Millionaire مستحق نه تنها 8 اسكار كه 80 اسكاره! همه چيز اين فيلم خوبه. از همه چيز بهترش موسيقيشه كه سازندهش دو تا اسكار هم گرفته و به نظر مياد تا حدي حق مطلب در موردش ادا شده! دوست داري تا آخرين ثانيهي تيتراژ آخرش بشيني و گوش كني. هر كي هم كه ميگه آخرش هندي تموم ميشه, گه زيادي خورده. خب تموم ميشه كه تموم ميشه. عوضش نيش بيننده تا بناگوش باز ميشه و لذت ميبره از زندگي. آخرشم يه رقص و آواز هندي خدا داره كه روح آدم رو تلطيف ميكنه. اصلن من از ديشب كه اين فيلمو ديدم تا الان حالم خوبه. اصلن ميخوام بزنم تو كار فيلم هندي. تازه دارم روي تغيير مليت هم فكر ميكنم. به قيافهم هم مياد. اين هنديا خداييش موجودات باعشقي هستن.
پ.ن: نمرديم و ما هم بالاتريني شديم!
Together we Stand Divided we Fall
مارس 8, 2009
من در انتخابات شركت نميكنم. نه در اين انتخابات پيش رو و نه در هيچ انتخاباتي كه هيات حاكم برگزاركنندهاش باشد. دلايل زيادي براي اين كار دارم. دلايلي كه قصد آن را ندارم تا ديگران را به تاييدشان وادار كنم و يا اين كه با استفاده از آنها, ديگران را قانع كنم كه در انتخابات شركت نكنند. هرچند در گذشته خيليها را وادار كردهام تا در انتخابات شركت كنند. از اين كردهام نه پشيمانم و نه كلن نظر خاصي دربارهاش دارم. اين كه الان اين نوشته را مينويسم و جدي مينويسم و بدوبيراه نميگويم و به كسي كنايه نميزنم, شايد تنها دليلش فشار دوستاني است كه اصرار بر شركت در انتخابات دارند. دوستاني كه دوستشان دارم و برايم عزيزند. دوستاني كه دوست ندارم به خاطر اختلاف نظرمان در اين زمينه و احتمالن زمينههاي ديگر, فضاي رفاقتمان آلوده شود. يك دسته از دوستانم مشاركتي هستند و عضو پويش دعوت از خاتمي و دستهي ديگر كساني هستند كه به مسعود بهنود ارادت دارند و رهبر فكريشان ايشان است. ايشان هم كه مواضعش چندان مورد تاييد ما نيست و در اينجا قصد آن را ندارم تا دلايلش را بگويم. همين دلايل خودمان را براي شركت نكردن بگوييم, ما را بس است. البته نه همهي دلايل, بلكه تنها به چند مورد اشاره مي كنم.
برخلاف نظر خيلي از دوستان (كه البته الان طرفدار شركت در انتخابات هستند), اعتقاد دارم كه آقاي خاتمي خدمت بزرگي در حق اين مملكت انجام دادهاند و البته نه شخص ايشان, بلكه فضايي كه ايجاد شد, باعث شد تا تحولات مثبتي در جامعه اتفاق بيفتد. از كتابهايي كه مجوز چاپ گرفتند تا مفاهيم مدرن سياسي و جامعهشناسي كه به گوش مردم كوچه و بازار آشنا شد و از تاثيرشان نميتوان گذشت. اما پيامد هشت سال دوران خاتمي چه بود؟ فاجعهاي به نام محمود احمدينژاد! پديدهاي كه نه تنها حيثيت و شرف ايران و ايراني را به باد داد, بلكه با سياستهاي دوست و فاميل گرايانهي اقتصادي, همهمان را به زير خط فقر كشاند و عمق شكاف ميان دهكهاي بالا و پايين جامعه را بدون اغراق چندين هزار برابر كرد. در دوران ايشان طبقهاي در جامعهي ايران ايجاد شد كه من از آنان اين طور ياد ميكنم: طبقهاي كه «فقط» پول دارد! سياستهاي فرهنگي هم كه ديگر نياز به يادآوري ندارد و عجيب هم نيست وقتي بازجوي معروف زندانهاي مخوف سالهاي نه چندان دور بشود وزير فرهنگ! از اينها بگذريم.
دوستان عزيز! مگر يك مملكت را چند بار اصلاح ميكنند؟ چرا قبول نميكنيم كه يك اقليت منسجم خيلي قدرتمندتر از يك اكثريت متفرق است؟ اصلن در چه چيزي خود را حائز اكثريت ميدانيم؟ در مخالفت با نظام؟ اين كه نشد مرام مشترك. اگر از هفتاد ميليون جمعيت ايران, پنج ميليون نفر طرفدار حاكميت باشند, من آنها را اكثريت ميدانم. اگر به دموكراسي هم اعتقاد داشته باشيم, بايد حقشان را بر حاكميت به رسميت بشناسيم. از شصت و پنج ميليون جمعيت باقيمانده, با ديد خوشبينانه, پنجاه ميليون نفر كه به هيچ عقيده و مرامي معتقد نيستند و زندگيشان را ميكنند و خدا و پيغمبرشان را دارند و آدمهاي معمولي هستند كه هيچ وقت در هيچ كجاي دنيا در هيچ جنبشي تاثيري نداشتهاند و موجودات خنثايي هستند كه براي مردن به دنيا آمدهاند. مختص تنها ايران هم نيستند. همه جا هستند. درصدشان هم كم و بيش همه جا همين قدر است. ميماند پانزده ميليون نفر كه از اين عده ميتوان پانزده ميليون مرام و اعتقاد استخراج كرد! يكي روشنفكر ديني است. يكي خداپرست سوسياليست است. يكي ملي مذهبي است . يكي ماركسيست دوآتشه است. يكي اومانيست است. يكي آتيست است. يكي آگنوستيك است. يكي طرفدار استقلال است. يكي تمايل به غرب دارد. يكي ليبرال است. يكي طرفدار نظام فدرال است. يكي ميخواهد خودمختاري بگيرد. يكي دنبال استقلال فلان استان است. يكي پان ايرانيست است. و همين طور بشماريد برويد تا پانزده ميليون تكميل شود.
در مملكتي كه آزادي نه در انتخاب كردن و نه در انتخاب شدن, وجود ندارد, معناي انتخابات چيست؟ يك بار در وبلاگ قبليام نوشته بودم كه حكومتهاي توتاليتر شكل گرفته بعد از جنگ دوم, كاري كردهاند كه بايد در همهي مفاهيم و نمادهاي دموكراسي بازنگري شود. با همهي سركوب و خفه كردن مخالفان, اينقدر دم از خلق و امت و آزادي و انتخابات و پارلمان و جمهوري و … ميزنند كه به نظرم بايد دوباره اين مفاهيم را تعريف كنيم. خندهدارترين نمونهاش را همين چند روز پيش ديديم. دموكراسي ونزوئلايي راي به ديكتاتوري داد! يكي با استفاده از قوانين نظام جمهوري, حكومت خودش را مادام العمر كرد! علاوه بر مفاهيم دموكراسي, گويا بايد در فهرست عجايب دنيا هم بازنگري شود!
در مملكتي كه بيشتر سرانش به صورت رسمي و با دلايل و شواهد مستند مجرم هستند و مستحق محاكمه و در برخي موارد مجازاتهاي سنگين, و بعضي از همين سران هم مسوول برگزاري انتخابات هستند, از نتيجهاش چه انتظاري ميتوان داشت؟ ميگويند اگر زياد باشيم, نميتوانند آرا را جابجا كنند. چرا نمي توانند؟ از شما ميترسند؟! گيريم كه از شما و يا هر كس ديگري ترسيدند و خاتمي يا هر كسي كه شما ميگوييد انتخاب شد. هشت سال هم رييس جمهور ماند. تضمين ميدهيد كه بعد از اين مدت باز احمدي نژاد ديگري پيدا نشود و رشتهها را پنبه نكند؟ اين تضمين را از كجا ميآوريد؟
آقايان, خانمها! ما اقليت اين جامعهايم. در جامعهاي زندگي ميكنيم كه بر اساس قانون اساسي كه اكثريت به آن راي داده است (و به نظر من باز هم ميدهد) اقليت هيچ حقي ندارد. ما محكوم به فنا هستيم. تمام راههاي صلحجويانه هم بر اساس قانون بسته است و به راهي جز زندان و اعدام ختم نميشود. انقلاب هم نياز به اكثريت دارد كه بر اساس گفتههاي پيشين از بيخ و بن نامحتمل است. ما قربانيان جبر جغرافيايي هستيم و دو راه چاره بيشتر پيش رو نداريم. يا در همين مملكت ميمانيم و چشممان را ميبنديم. يا اين كه جلاي وطن ميكنيم و اسير درد غربت ميشويم. در هيچ حالتي ما كامروا نخواهيم بود. چه در صورت ماندن و چه در صورت رفتن. واقعيت تلخي است, ولي راهي به جز پذيرفتنش نداريم. واقعيتي است كه خودم هم نميتوانم به سادگي آن را هضم كنم و نكردهام و دوستان هم شاهدند. ولي باور نكردن ما در وجود واقعيت خللي ايجاد نميكند.
اين بيدار شدن هويت ايراني و بازگشت به ارزشهاي پيش از اسلام هم بيشتر به جوكي خندهدار ميماند, تا حركتي از روي عقلانيت. آقايان و خانمهايي كه خودتان را مخالف هيات حاكم ميدانيد! بيشترتان موجوديت اسرائيل را قبول داريد. من هم همين طور. اسرائيل حدود شصت سال است كه تشكيل شده و خيليها باور بر اشغال دارند و خيليها هم ندارند. من اعتقاد بر اشغال دارم, ولي اعتقاد دارم كه بعد از اين همه سال چارهاي به جز پذيرفتن موجوديتش نيست (در پرانتز عرض كنم كه اين بحث از نظر من هيچ موضوعيتي در ميان بنده و دوستان ندارد و صرفن به دليل موضوع روز بودن مطرح شد). حال در نظر بگيريد. حدود 1400 سال پيش اعراب اين سرزمين را فتح كردند. عذر ميخواهم از اين گفته, ولي بر اساس شواهد و مدارك مستدل و مستند عربي و اسلامي و ايراني, از هيچ زن و دختري كه قابل تجاوز بود, نگذشتند! اين از خلوص نژاد ايراني! حال گيريم كه در اين مساله اغراقهايي صورت گرفته باشد. شيوع اسلام را كه هم الان نيز ميتوانيم ببينيم. اين مملكت در اشغال اسلام است. خيلي بيشتر از شصت سال. چرا موجوديتش را به رسميت نميشناسيم؟ اين مملكت در اشغال جهل و جور و فساد است. چرا موجوديتش را بعد از 1400 سال به رسميت نميشناسيم؟
دوستان عزيز! اين ممكلت را با حاكمانش به حال خود رها كنيد. مملكتي كه بيش از صد سال بعد از امضاي قانون مشروطه, وضعش اين باشد, به كجا مي خواهد راه ببرد؟ جامعهي ايران, از نظر اخلاق اجتماعي رو به زوال است. نگاهي به دور و برتان بيندازيد. دروغ, دزدي, دشمني, انتقام و … جزو مباني وجودي جامعهي ايرانند. به ارزش تبديل شدهاند. شما كجا را مي خواهيد اصلاح كنيد؟ از كجا مي خواهيد شروع كنيد؟ چرا زوال يك تمدن را قبول نمي كنيد؟ دنبال چه هستيد؟ توصيه ام به دوستان اين است كه همين چند صباحي را كه از جواني تان مانده است, از دلخوشي هاي كوچكتان استفاده كنيد. جوانياي كه با راي اكثريت از ما گرفته شد. عمري كه از دست رفت و بازگشتي كه در كار نيست. خوش باشيد. برويد در دامن دشت, صحرا. در خفا «مي» بزنيد و بدانيد همين لذتي است كه در كمتر نقطهاي از دنيا يافت ميشود. تا خلوتي مي يابيد, معشوق يا معشوقهتان را در آغوش بكشيد و لذت ببريد از آني خلوت و لحظهاي دوري چشم اغيار. در اينها لذتي است كه در هيچ كشور آزادي يافت نميشود.
باقي بقايتان
پ.ن: حالا كه پست جدي نوشتيم, از فرصت استفاده ميكنيم و روز جهاني زن را به همهي خانمها تبريك عرض ميكنيم.
Hunt You Down Without Mercy
مارس 3, 2009
«آفاق را گرديده ام/ مهر بتان سنجيده ام/ خوبان فراوان ديده ام/ اما تو چيز ديگري»
فيلمهاي اسكاري را ديدهام, به روح پدر بيشترشان ريدهام, اما در اينجا قصد ندارم يكي يكي برگويم كه كدام خرم است و كدام سكانس به سكانسش, عذابي است اليم. از Che بگير تا Milk, از Wrestler بگير تا حتا اثر دوست و استاد عزيزم The Curious Case of Benjamin Button. تنها فيلمهايي كه در طي اوقات اخير وقتمان را اندكي خوش گردانيدهاند, يكي Reader بود و ديگري كه وقت ما را خدايياش اندكي بيشتر از اندكي خوش گردانيد In Bruge. اما… هرچه با خودم كلنجار رفتم كه تحليل كنم و به قولي متكلمان را بلاغت بيفزايم, ديدم مجال نيست و تازه اگر اين پست ديشب به نگارش در ميآمد, ديگرگونه ميشد ديگرگونهاي! با تمام كنترلي كه در اين ساعات اخير كوشيدهايم تا بر اعصاب و روانمان اماله كنيم و تا حدي نيز موفق بودهايم, باز هم بايد بگوييم كه اصغر فرهادي, نابغهي نه چندان جديد سينماست كه از بد سرنوشت, چشم به جهان هستي در تخميترين مملكت دنيا گشوده است. «دربارهي الي» بهترين فيلمي بود كه امسال ديديم و همه چيز اين فيلم چنان فوقالعاده است كه حيفم آيد از اين كه از فلان جايش برگويم و از جاهاي دگر نگويم. دربارهي الي منكوبت ميكند, با گه يكيات ميكند, درت ميآورد و دوباره با سر فرويت ميبرد و اين كارش به تواتر و با مهارت است. دربارهي الي را مباد ازكف بدهيد كه چيزي جز خسران نصيب نخواهيد برد.
پ.ن: پس از سكوتي نسبتن مديد, در اين روزها پست ها نگاشتيم همه خياره تر, اما هيچ يك بخت آن نيافت كه بر جريده برآيد كه يا از عذر كون گشادمان بود و يا از بي طاقتي دل تنگمان. به هر حال, اينه!
Behind The Bravest Mask
فوریه 17, 2009
«دوش مرغي به صبح مي ناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكي از دوستان مخلص را»
باز فرياد من رسيد به گوش
«گفت باور نداشتم كه تو را
بانگ مرغي چنين كند مدهوش»
گفتم اين شانس را ببايد ريد
در فغانم ز بخت شوم و چموش
گاه بيداري ام كه مالي نيست
با چنين بار زندگي بر دوش
همه اميدمان به خوابي بود
كه همينم يه مرغ گه زده توش
پ.ن: سعدي هم اگر در زمانهي ما مي زيست, حتمن اين شعر را همين گونه مي سرود.